اندر احوالات آشنایی هندی گونه من و همسر عزیزم

میخوام سعی کنم ی خاطره بنویسم ببینم دس ب قلمم چه جوریاس...

اولا بگم که من مخالف سرسخت فیلمای هندی بودم و اونوقتی که تمام هم سنام فیلم هندی میدیدن من ماتریکس میدیمو ارباب حلقه ها و مردان ایکس و کتابای هری پاتر میخوندم. ب جا رقصای هندی آهنگای الکس گوش می دادم. خلاصه عشق و عاشقیو احساساتی بازی تو گروه خونم نبود.از خود راضی

از حدود سه سال قبل از این خاطره هم یکی از دوستام واسه داداشش خواستگاریم کرده بود و منم جواب سربالا می دادم. از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون که از بس سربزیرم بودم!!!مژه اصن نمیدونستم داداشش چه شکلیه. فقط می دونستم قدبلندو ورزشکاره. خلاصه دقیق نشده بودم که ببینم اصن خوشم میاد ازش یا نه اگرچه همه می گفتن ماهه!عینک

القصه...

دقیقا !! حدود دوسال پیش بود که که بالاخره کمر همت رو بستمو دوره تعلیم رانندگیمو گذروندم ... از شما چه پنهون گواهینامم اومدو با اعتماد به نفس کاذبی که بابام بم داده بود نشستم پشت ماشین تا با بابا جونم بریم بانک مرکز شهر هم دستم پربشه واسه رانندگی تو شلوغی هم کارت بانکمو که تاریخش تموم شده بودو عوض کنیم. ی ساعت مرخصی گرفتمو بابا اومد و رفتیم. کارمونم انجام دادیم.

از اونجا که از پارک درآوردن ماشین اونم تو شلوغی مرکز شهر که تصورشم مو به تنم سیخ میکنه اتفاق افتاد.از من اصرار ب بابا که تورو خدا خودت درش بیار ماشینو و از بابام انکار که باید ترست بریزه ...گریه

خلاصه ما نشستیمو با ترسو لرز داشتیم ماشینو در می آوردیم از پارک و بابای عزیزم هم مدام فرمون میداد ک من بیشتر حول میشدم و کاره خودمم یادمم میرفت ... که ی آقای راننده تاکسی پاشو گذاشت رو گازو چشمتون روز بد نبینه سپرامون باهم دعواشون شد...استرس

حالا من از خجالت و دستپاچگی فقط میخندیدم و سرخ شده بودم از خنده که یهو "سوپر من - فردین - شاهرخ خان " وارد صحنه شد و دیگه کم مونده بود با راننده تاکسیه بدبخت دست به یقه بشه... ایشون کسی نبودن جز همسر بی نظیرم که داداشه همون دوسته خوبمه که الان خواهر شوهرم شده...فرشته

اما تو اون لحظه آرزو میکردم هرکس دیگه یی پیداش بشه جز ایشون... دیگه خجالت ما دوبل شد و ایشونم از پشت عینک دودیش خوب ما رو با لپای گل انداخته دید و پسندیدو پاشنه در خونمون رو از جا در آورد ... قلب

خلاصه ما خسارت آقارو نقدی حساب کردیمو با آقای سوپرمن هم خداحافظی کردیم و اومدیم... ( عاشششق بابامم دیده بود ماشینشو زدما اما بازم بم گفت خودت بشین که دیگه به التماس افتادم که "نه!!!!" استرس) اما فکر کنم همون موقع بودکه بابام از فردین بازیه آقای همسر خوشش اومدعینک

خلاصه اینکه ما عین فیلم هندیا با ی تصادف دل باختیمو دل بردیمو خوشبخت شدیم.عینکنیشخندمژه

دیگه از اونموقع فکر میکنم من آیشواریا (اعتماد به نفس رو داشتی؟!!!) هستم و آقامونم پسر آمیتا باچان نیشخندقلب

تواین دو سالم که گذشته دیگه تو مرکز شهر پشت فرمون ننشستم !!!خنده


به سلامتی اون آقا پسری که برای رد شدن ازخیابون جاشو به سمت ماشینا تغییر میده تا به عشقش آسیبی نرسه.

"اینو ی جایی خوندم به افتخار عشقم گذاشتمش که همیشه اینکارو می کنه"


/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عشق کتاب

خاطرات خون اشام رو دیگه[گل][راک]

همسر خانم نویسنده

اییییییییییی جانم خیلی زیبا بود دورت بگردم من با این کارای قشنگت قشنگ من بووووووووووووووووووووووووووووووس[قلب][دست][گل][بغل][ماچ][چشمک]

سکوت

سلام چقدر جالب و قشنگ و زیبا در عین سادگی یکی از بارزترین و بهترین ویژگی زندگی اروم و احساس خوشبختی کردن همینه که دو طرف محبت کردن و خوبی طرف مقابلشون رو ببینند و متوجه باشند که هر چند یه کار ساده انجام میده اما پر از مهربونی و گذشته همون اول اشناییتون میتونستی به جای اینکه اونو سوپر من خودت ببینی با یه دید منفی اونو خود شیرین بدونی یا عوض کردن جاتون وقتی از خیابون رد میشین رو اصلا متوجه نشی یا بذاری به حساب مرد بودن و وظیفه ئ ایشون بودن همین برداشتهای مهربانانه و دیدن و متوجه شدن محبتهای کوچیک و ساده هست که یه زندگی روشیرین میکنه و یه زوج روخوشبخت محبت کردن و عشق ورزیدن نه وظیفه هست و نه عادت محبت محبته و چقدر خوبه و شیرین ولذت بخش میشه واسه طرف مقابل وقتی میبینه که دیده میشه و قدرش دونسته میشه عشق درسادگی و کوچیکی مهربونی ها و محبتهای مکرره همه ئ لحظات زندگیتون سرشار ازارامش و خوشی و مهربونی در کنار هم و باهم هیچ چیزی واسه همسر شیرین ترولذت بخش تر از دیده شدن و قدر دونستن نیست همین یه خط پیام اخرنشون میده که همسرتون چه کیفی کرده چقدر خوش به حالش شده همیشه خوشا به حالتون وخوشا به سعادتتون

سمانه امین پور

وای چه ماجرای جالبی بود!!!! عزیزم ایشالا که همیشه با هم خوشبخت باشین و زندگیتون پر از شادی باشه. خداییش کلی خندیدم دست به قلم خوبی هم داری و از خوندن خاطره ات لذت بردم[پلک]

سمانه امین پور

شش ساله دارم رانندگی می کنم نه تصادف کردم نه ماشین خراب شده خلاصه اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده که یه شاهرخ خان هم واسه ما پیدا بشه [نیشخند][زبان] فکر کنم گزینه رانندگی برای من جواب نداد باید به فکر گزینه های دیگه باشم [خنده]

یه نفر

خیلی همسرت رودوستداریا خداروشکرکه خوشبختین وهیچ مشکلی ندارین زندگی به این میگن ممنون که به وبلاگم سرزدی اگه باتبادل لینک موافقی خبرم کن تو هم انگارکتاب محفل اسرارامیزرومیخونیا

سحر

[خنده]وای چه با حال بود! احتمالا بعد از خداحافظی از پسر آمیتا باچان، هر کدوم به سوی اولین درختی که دیدین دویدین و عاشقانه! در آغوشش گرفتین!![قلب]

عشق کتاب

باشه پس من از 2 شنبه ترجمه هارو برات میزارم[لبخند]

عباس حکمت

سلام:عشق های بالاتری هم از عشق بین دو آهو وجود دارد ![گل]

لیلی

والا خدا بده از این عشقا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــم مـــــــــــیـــــــــــــــــــــخـــــــــــــــــــــام