... به عشق همسرم

... خدا می خواست در چشمان من زیباترین باشی

پول هیچ وقت همه چیز نیست ...

برای احترام داشتن نزد انسانهای محترم باید شخصیت و فهم و شعور و ادب داشت ...

نزد انسهای غیر محترم هم همان بهتر که بی اعتبار باشی.

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد ...

***

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد!

***

تو با خدای خود انداز کارو دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند ...

***

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن.. تو باشی شمع بالینم

"اینم بیت آخر بود کاملا مخصوصه همسرم"

قلب

امشب بعد از ی مدت خیلی طولانی حافظ خوندم...

اصلا انگار روحم صیقل خورد...

یادش بخیر یه زمانی میخواستم 7 وادیه عشقو طی کنم عارف بشم...

ی زمانی هیچ بیتی از حافظ نبود که حفظ نباشم...

ی زمانی حالو هوام چقدر صاف و ناب بود...

***

میدونم این پست کمترین نظراتو میگیره... دیگه کسی حافظ نمیخونه!!

حیف

***

آبرو می رود ای ابر خطا شوی ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

اینم حرفایه دل همسرم ... به خاطر همسرم

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

خدا جووونم عاششششششششششقتم

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

To fall in love
عاشق شدن

 

To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies!
In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 


To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ........ باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل
برای خندیدن به اون نشون بده.
(چارلی چاپلین)

 

 

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در آلمان هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر آلمانی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن آلمانی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی پشتی صندلی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

 

 

توضیح پائولو کوئلیو:

 

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر مهاجران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، مهاجران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ آلمانی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند

پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد:

این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.

نوشته شده در ٩ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط دونه برف| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین